نازناشناختنی
شيوانا را به دهكده اي دور دست دعوت كردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم كند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه ايشان سرازير نمايد. اما ساعتها گذشت و باراني نيامد. كم كم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شكايت گذاشتند.يكي از جوانان از لابلاي جمعيت لب به سخره گشود و فرياد زد:" آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي كني ! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي حتما از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود. "
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:45  توسط عليرضا سياري
|